روزهای ابری را از آنرو دوست دارم
که چهره ام را از دید خورشید پنهان میدارد
و شبهای بی مهتاب را
که بی هیچ خجلت میخسبم
دیریست میکوشم
بیماری زندگی را
با داروی زمان
به درمان مرگ....
!
حرمت مهتاب من ...
روزهای ابری را از آنرو دوست دارم
که چهره ام را از دید خورشید پنهان میدارد
و شبهای بی مهتاب را
که بی هیچ خجلت میخسبم
دیریست میکوشم
بیماری زندگی را
با داروی زمان
به درمان مرگ....
!


کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پر
سد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس
کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟
عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه
روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس
آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی
کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده
کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم
کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی

برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما افسوس.
افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.
هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان
آوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا
بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.
اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراند
و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته
باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.


درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم
فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد
قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد
برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم
درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم
شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم
برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم


















رفتی و تاروپود عشق را گسستی
رفتی و از رفتنت داغها مانده به این دل
رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل
رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته
تاروپود عشق،عشق گذشته
رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شیرین
رفتی و من ماندم ویاد ان روزهای دیرین
رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان
رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران
رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها
رفتی و از رفتنت پژمردند گلزاران
رفتی و من شدم چون مرغ عشقی تنها
رفتی اما،یادت ماند در دلها

ببخـــش اگر در نگاه ِ خون گرفته ام عطر ِ نرگسی ها شعله نمی بندد …
وخوابهای من مقبول ِ آسمان نیست……
ببخش اگر یادآور مصیبتهـــــــای دور ونزدیکم……
حالا همین چند خط نگاه ِ نگران ….
چند شعر بدون امضاء …
سهم تو……


تسلیت
السلام عليک يا باب الحوائج ، يا اباالفضل العباس (ع)
دنیا گذرگاهی است آغاز و پایان ناپدیدار،
راهی،نه هموار یک بار از آن خواهی گذشتن
آه یک بار … 
بسم الله الرحمن الرحيم
انا الله و انا اليه راجعون
با سلام و عرض ادب واحترام خدمت همه دوستان گرامی
ساعاتی پیش خبردار شدیم دوست عزیزیمان رضا سوگوار پدربزرگ شده است
از این رو وظیفه دونستم تا این خبر تاسف بار به اطلاعتون برسونم امیدوارم هر کس به نوبه خود دعایی نثار روح آن عزیز از دست رفته بکنه 
دوست گلم کلماتی پیدا نمیکنم که تسکین دهنده قلب رنجور تو باشد 
من هم به نوبه خودم مصيب وارده را تسليت عرض میکنم
از خداوند متعال سلامتي و عمر با عزت و صبر جمیل براي شما و ساير بازماندگان
و رحمت الهي براي آن فقيد از دست رفته آرزو میکنم 
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر 
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
پدرجان:
خیلی زود بود که سایه مهربان و دست نوازشگرت را از سرمان برداری
چگونه باور کنم فراقت را وقتی که بوی وجود تو را در خانه حس می کنم
چند روزی است طمع تلخ جدایی را چشیده ام
و نا باورانه در سوگ فقدان گل سرخی که سالها یار و همسفرم بود نشسته ام .
باز غم نبودنت چه سنگین است ولی یادت که
از هر حضوری پر رنگ تر است در لحظه لحظه زندگی با من است
و فراموشت نخواهم کرد... خوب باشی اونجا مهربون پدربزرگم...
شادباشی اونجا،شاد و خوب و آروم... آخرتت به خیر باشه 











چیزی که امروز می نویسم شاید به نظر عجیب بیاید اما با ید برا ی دل خودمم هم که شده بنویسم نمی توانم اعتراف کنم که تا به حال برای دلم کاری نکرده ام خیلی وقتها برای رسیدن به خواسته دلم به هر آب و آتشی زده ام و حتی سالها خودم را تکه پاره کرده ام به قیمت نرسیدن به آنچه که واقعا دلم می خواست اما به صلاحم نبود خیلی گذشت تا آنقدر بزرگ شوم تا بفهمم هر انچه که می خواهم خوشبختم نمی کند و برای به دست اوردن این تجربه بهای گرانی را هم پرداخت کرده ام اما اینبار این را برای تو می نویسم اگر چه تصور نمی کنم هر گز اینجا امده باشی وو نوشته های مرا بخوانی انقدر حس رقت قلب و حوصله داشته باشی که بخواهی وقت بگذاری که نصیحت بخوانی
چون انقدر خودخواهی تمام وجودت را گرفته و انقدر به خاطر اشتباهی که سالها پیش کردی و بلایی که سر خودت اوردی لی لی به لالایت گذاشتند و لوست کرده اند که از زمین و زمان طلب کاری و امروز همین لحظه و همین ساعت شرمنده خانومت هستی خانومی که با تمام وجود تورو ا میپرستید خانومی که برای رسیدن به تو از همه خواسته های قلبیش گذشت و خانوادشو رها کرد نمیدانم شاید تاوان کار اشتباه خودش را پس می دهد
تو همان مرد خودخاهی هستی که زندگی این دختر زیبا رو تباه کردی همانی هستی که اجازه ندادی بعد از خانوادش در کنار تو احساس امنیت و ارامش کنه همیشه دل نگران و دلگیر بود
می خواهم بدانی من زمانی که تو را برای بار آخر تصادفی در ان وضعیت دیدم و انگار ان پنجره هایی که همیشه توی خوابهایم بسته بود و پرده هایش کشیده بود و من نمی توانستم تو را ببینم کنار رفت و من به وضوح دیدم که تو دیگر ان کسی که می شناختم نیستی نه به خاطر اینکه ضربه مغزی شده بودی بلکه به خاطر اینکه هرگز در سکوت خودت منصفانه در باره خودت و او و تمام کسانی که ان روزها در زندگیت حضور داشتند قضاوت نکردی
نمی خواهم یاد اور شوم که اطرافیانت کسانی با تو زیر یک سقف زندگی می کنند هم کم در حقت خیانت نکردند عادتت دادند که با دروغ زندگی کنی با دروغ به تو محبت کردند و در واقع تو را با دروغ برای خودشان نگه داشتند یادم هست همان دفعه بهت گفتم من در وجود تو یک انسان ناسالم نمی بینم بلکه یک موجود لوس می بینم که انقدر لی لی به لالایش گذاشته اند که پر رو شده احساس کردم از این حرف خیلی خوشت امد دلم برایت سوخت که بعد از 5 سال یک حرف راست که بوی حقیقت می داد هر چند تلخ اینقدر خوشحالت کرد
تو ر ادیدم که دیگر هیچ تکیه گاه معنوی و خاصی به عنوان یک تحصیل کرده نداری و با ان چیزی که می شناختم خیلی خیلی بیگانه شده ای مثل نوجوانها کفش کتانی بچه قرتیها را می پوشی و موهایت را سیخ سیخ می کنی تا شاید توی یکی از این صفحات اینترنتی یک آدم از خدا بی خبر که نمی داند تو که بودی و چه کردی گول بخورد و تحویلت بگیرد بدون اینکه بداند تو که بودی
یک روزی چقدر عاشق بودی و چقدر با غیرت با وجود بی ثباتیت اما به یک چیزی معتقد بودی و کمی انصاف و انسانیت ته مایه وجودت بود
چهار تا کتاب خوانده بودی و کمی از ادبیات سر رشته داشتی گاهی حتی شعری می گفتی و کلی اطلاعات عمومی داشتی یک زمانی اگر چه هرگز صورت زیبایی نداشتی اما اقلا سیرت قابل قبولی برای خودت گذاشته بودی
اشتباه این خانوم این بود که در سرمایه گذاری روی تو اشتباه کرده و حالا یک ور شکسته هست دلم میخواهد انقدر کمکش کنم تا روی پاهایش بایستدواز جلوی تمام چشمهایی که هر روز وراندازش میکنند رد شود دلم میخواهد خودش را جمع و جور کند او دسته کمی از تو ندارد میدانم اسان نیست دیروز امده بود
پیشه من بود قسم میخورد دیگر سرمایه گذاری اشتباه نکند تو برای او گران تمام شدی نفرینت کرد که تمام عمرت را بی عشق مثل یک ادم اهنی سپری کنی میدانم روزی پشیمان خواهی برگشت اما دیگر ان روز برات خیلی دیر شده است دیگر پری قشنگت رفته و تو مانده ای با دردی که تااخر عمر یاریت میدهد انوقت میفهمی که چقدر اشتباه کردی پری نازو قشنگ رو که اینقدر به خاطرت عوض شده بود مجرم خواندی کاش اینها را میخواندی و برای یک بار هم که شده کله پوکت را به کار مینداختی یک انسان منصف و با شرافت میشدی ..........

می نالم به درد دوستی که مینالد
سلام به همه دوستای گلم
امیدوارم حال همتون خوب باشه
دوستای گلم دیشب یکی از بچه ها الفوری خبر
داد که داداشش به دلیل حادثه ناگوار در بیمارستان
مشهد بستری شده
امیدوارم هر کس با توجه به وظیفه دوستیش
برای ان عزیز دعای خیر کنه
گفت : کسی دوستم ندارد . میدانی چقدر سخت است .
این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی
حتی تو هم بدون دوست داشتن .......!
خدا هیچ نگفت .
گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .
چشم ها را آزار میدهم .
دنیا را کثیف میکنم .
آدم هایت از من میترسند .
مرا میکشند برای این که زشتم .
زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .
مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست .
خدا گفت : چرا مال تو هم هست .
دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک
کار چندان سختی نیست .
اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .
دوست داشتن کاری است آموختنی ، و همه رنج آموختن را نمی برند .
ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .
زیرا که هنوز مومن نیست .
زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته .
او ابتدای راه است .
مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زیرا همه از من است .
و من زیبایم . چشم های مومن جز زیبا نمیبینند . زشتی در چشم هاست .
در این دایره هر چه که هست نیکوست .
آن که بین آفریده های من خط کشید ، شیطان بود .
شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

کنار صندلی پارک ایستادم زیر صندلی نامه ای افتاده بود
کنجکاوانه نامه را برداشتم
و پشت پاکت این نوشته راخوندم : فاحشه ای که هنوز ته دل خدا رودارد
پاکت باز بود نامه رو در آرودم و شروع به خواندن کردم
نامه خداحافظی
قسمت نشد برای بار آخر ببینم و ازش خداحافظی کنم
فرصت نشد که عروس زندگیش شوم
چقدر رفتن پر از درده اما راهی نیست چاره ای نیست باید برم چون تو خواستی
نمیدانم چرا خداوند همچین سرنوشتی بمن داده شایدم سرنوشتمو خودم ساختم
چقدر و تلخ و غریب هست همه چی بوی غمگینی میدهد
اما چرا تلخ!؟ چرا بدبخت ؟!شاید اگر خدا تکه کوچکی از خوشبختی
را بمن میداد من الان سرگردان نبودم
چشمانم را بستم چقدر زندگی زیبا بود همون لحظه که اون را شناختم
همون لحظه که دلم لرزیرو عاشقش شدم
همون لحظه که عشق پاک من شروع شد
من همان دخترکم ای مردک پس چی شد
راستی من ۲۵ سالمه از کوچه پس کوچه های پایین شهرم
از اول میخوام بنویسم
از وقتی که ۱۷ سالم بود
شاگرد سوم سال اخر بودم همه فکر میکردن کنکور قبول میشم
اما متاسفانه من قصد شرکت در کنکور را نداشتم چرا؟چون بدبخت بودم؟
چون باید به خاطر خانوادم کار میکردم؟
پدرم معتاد شده بود و از شغل شریف کارمندیش بیرون کرده بودند
یکی از خاطره هامو که هیچ وقت فراموش نکردم مینویسم براتون
سه روز بود که خانوادم گشنه بودند
من هم به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم بچه بزرگ خانواده
بودم چقدر سخت بود دیدن اون لحظات که مادرم
داخل ابی چند تکه رشته میریخت و با رب میپخت و ما میخوردیم
هیچ یادم نمیره که چه با اشتها ان رشته هارو میخوردیم
همسایه روبرویی ما از وضع ما خبر داشت بعد از سه روز
یه بشقاب لوبیا پلو اورده بود
ما ۵ نفر چه با اشتها از اون بشقاب خوردیم و همگی سیر شدیم
چه زندگی تلخی!
من احساس مسئولیت میکردم باید کار پیدا میکردم نمیدانستم خوب بد زندگی یعنی چی
کار یعنی چی
بیرون ماندن دختر یعنی چی
یکی از همسایه های ما مطب دکتر پرتوی را برام معرفی
که منشی اون مطب بشم چقدر خوشحال بودم
حس میکردم بزرگ شده ام و میخوام رو پای خودم وایسم
نمیدانستم که این کار معنیش چیه و در اخر چه خواهد شد
وقتی اون خانوم مهربون به مطب دکتر زنگ زد دکتر
گفت که چند روزیست یه منشی دیگه گرفته
وای که دنیا رو سرم خراب شده بود چرا ما شانس نداریم خدایا
مجبور بودم باز هم نبال کار بگردم
پدرم از خونه فرار کرده بود و من دوان دوان دنبال مسئولیت او میگشتم
تا روزی که دیگر مجبور شدیم نقل مکان کنیم به شهرستان
همه اساس مونو بردیم به شهرستان ارس و من اینجا خانه داییم
موندم که دنبال کار بگرد م
چه حرفا از فامیلا شنیدم که دخترک خانوادشو ول کرده شهرستان
و داره خوش گذرونی میکنه مثل پدرش
تا اینکه توسط یه فامیلی یه تولیدی پیدا شد
و من برای بار اول قدم به محیط کار گذاشتم صبح کله سحر
خوشحال از خواب پریدم و با داییم رفتم همون مکانی که گفته بودند
۴ تا دختر دم در وایساده بودند چقدر شوخ طب بودند
گفتم اومدم کار کنم واونا هم صمیمانه مرا به جمعشون پذیرفتن
بعد از خوردن صبحانه بمن کار را یاد دادند
و من خسته و خوشحال نهایت تلاشم را میکردم تا خانوادمو از بدبختی نجات بدم
بعد از یه هفته که مطمئن شدم موندنی هستم یه اتاق کوچیک تو
این شهر بزرگ کرایه کردم و خانوادمو اوردم اینجا
زمستون رسیده بود
و من مجبور بودم تا دیر وقت کار کنم واضافه کاری بمانم
اخه هم کرایه میدادم و هم خرج خونه و بچه هارو
حقوق من تنها ۴۵ هزارتومن بود که سی تومن فقط کرایه خانه میدادم
خوشبخاته اون تولیدی که کار میکردم یه تولیدی بزرگ بود و شبانه روز کار میکردن
خلاصه بعد از مدتها ازشون اجازه خاستم که من هم شبانه روز کار کنم
شبها تا ساعت دوازده و صبح از سه ونیم بیدار میشدم و چهار شروع بکار میکردم
چقدر تلخ بود اون روزا هنوزم تنم میلرزد از بیخوابیهای اون زمون
تو اون زمستون برفو بوران صبح ساعت و سه نیم تو اون تاریکی
به راه می افتادم و چند تا کوچه رو
پیاده طی میکردم
نمیدانم چر ماموران شهرداری که در حال جمع کردن
زباله ها بودن مرا بد میدیدند اما من دختر بدی نبودم فقط کار میکردم
اولین بار کلمه فاحشه بگوشم رسید
مردک گم و گور شده چقدر ازش میترسیدم اخه خیلی تاریک بود
ساعت سه ونیم صبح بود کسی نبود غیر از من و ان کثافت بی همه چیز
یه تاکسی امد و سوار شدم دیگه نمیدونستم کجا دارم میرم از ترسم
خلاصه این وضع کار کردن من بود
اما همه تلاشم شیرین بود چون روی پای خودم ایستاده بودم
و خانوادمو از بدبختی نجات داده بودم
خلاصه یه سال گذشت و با همه تلاشم تونستم به هزار
بدبختی یه اداره ای امتحان بدم و قبول بشم
من شدم یه دختر اداره ای! باورم نمیشد چقدر خدا مهربون بود که کمکم کرده بود
با همه این خستگی پشتکارم حرف نداشت اینو کارفرمای تولیدی بهم میگفت
تو یه روز به جایی میرسی من ندیدم کسی مثل تو کار کنه
اما من عین خر بودم هیچی حالیم نبود غیر از اینکه دست پر برم خونه
الان که دارم مینویسم دلم قلبم روحم جسمم داره سنگینی میکنه
خیلی سخته خیلی سخته که بری پیش هر مرد و نامردی تا کار کنی و پو ل بگیری
خدایا کاری کن هیچ دختری کار نکند کاری کن همه پدرها بفکر بچه هاشون باشن
اخه من که نمیخواستم به این دنیای لعنتی پا بزارم چرا اینقدر بدبخت شدم
چن ماهی به همین منوال گذشت و من بعد از چند ماه استخدامم
خانوادمو به یه جای نسبتا بزرگ بردم دیگر بجا ی یه اتاق دو اتاق داشتیم
منم کار میکردم صبح تا ظهر اداره بودم با اضافه کاری
ساعت ۵ برمیگشتم و بکار دومم شروع میکردم
روزها میگذشتند اما تلخ و بسختی
تو خونمون جز یه فرشو موکت و یخچال و گاز چیزی بچشم نمیخورد
کم کم تصمیم گرفتم برا خونمون خرید کنم
و یکی از همکارم منو برد پیش اشناهاشون و
معرفی کرد و من قسطی از اونجا وسایل خونه برداشتم
اولین چیزی که خریدم لباسشویی برا مادرم بود
اخه ما اب گرم نداشتیم دستاش یخ میزد تو زمستون
بعد کم کم تلویزیون و فرش و جارو و ... خریدم تا راحت زندگی کند
من عاشق مادرم هستم کاش بدانید که چی میگم واقعا عاشقم
روزی از روزها تو فصل پائیز سیستم اداره ی من مشکل پیدا کرده بود
من تو اداره نبودم ورفته بودم اداره بیمه برای استخدام رسمیم
که همکارم زنگ زد گفت که یه نفر اومده تا سیستمتو درست کنه
و من تو اون باران اروم اروم به راه افتادم
چقدرد لم گرفته بود
حالم اصلا خوش نبود
وارد اداره شدم از پله ها بالا رفتم رسیدم به سالن و وارد اتاقم شدم
مردی را دیدم که با اندام ظریف نشسته بر روی مبل و سرش را پایین گرفته
سلام کردم
چقدر این مرد برایم اشنا بود سر بزیر سلامی کرد و
اجازه خواست ورفت پشت سیستمم
جرات نگاه کردنش را نداشتم دلم لرزیده بود
دستهای کوچک و سفیدش نشان از زندگی مرفه او بود
یه انگشتر نگین قهوای به دست و یه ساعت مشکی و یه
کاپشن مشکی بتن داشت با پیرهن سفید
موهایش را به یه طرف شونه کرده بود و ریشهایش نشون
میداد که او اهل این دیار نیست چقدر دل انگیز بود دلم لرزیده بود
نمیتونستم نگاهش کنم اون هم منو نگاه نمیکرد و سر بزیر سوالهایش را میپرسید
یه لحظه سرش را بلند کرد و ناخداگاه نگاهمان بهم گره خورد
بسرعت چشمانم را گرفتم و به مسیر دیگه ای نگاه کردم دل او هم لرزیده بود
میخواستم نرود دلم میخواست هر روز کامپیوترم خراب میشد
تا او می آمد و درست میکرد چقدر نازنین بود
اجازه خواست تا وقتی که ویندوز تموم نشده به ناهار برود وبرگرد د
او رفت ولی کیف دستش رو میز بود و عکسش دیده میشد
نگاهش میکردم عجب حسی داشت اون لحظه
بعد از ساعتی امد و نشست کامپیوترم درست شده بود
داشت میرفت همه چیز را چک کرد و تحویل داد
وقتی به اینترنت رسید گفتم من با اینترنت کار نمیکم بلد نیستم
گفت اشکال نداره یه ربعی بهتون توضیح میدم بعدا میتونید تمرین کنید
خوشحال بودم او داشت از ایمیل و یاهو برایم توضیح میداد از
سرچ کردن تو گوگل و یاهو ، ایمیل خودش را باز کرده بود ۴ تا ایمیل داشت
از دختری باسم بیتا دلم گرفته بود از اینکه او هم کسی رو تو زندگی داشت
چقدر من تنها بودم تا الان هیچ پسری جرات نکرده بود بمن نزدیک بشه
شاید هم من جراتشو نداشتم یعنی هیچ وقت غیر از این لحظه فکر
نکرده بودم که باید کسی باشه تا تنها نباشم
برگشت بمن گفت شما شدید محرم اسرار من همه چی رو دیدین
خندیدم وچیزی نگفت برای من ای دی باز کرد و ادد کرد اسمش
را تا بمن یاد بدهد میخواست برود به چشمانش نگاه نکردم
انگار چشم نبود دنیای محبت بود. ارزو هایم را در ان دنیا دیدم.
به هم خیره شدیم. چند دقیقه گذشت.
لبخند زد. لبخند زدم. حس كردم دوستم دارد.
خلاصه بعد از نیم ساعت همه چی تموم شده بود و او رفته بود
و من چشم انتظارش
شبا را به زور صبح میکردم که بیام اداره ویاهو را باز کنم تا چراغ روشنش را ببینم
تا اینکه با قسط یه سیستم برای خونه برداشتم و شبا رفتم اینترنت
وای خدای من چقدر خوشحال بودم جلوی ای دیش همیشه این
جمله بود السلام علیک یا ابا عبدالله
چقدر حس قشنگی داشتم که برای همچین کس مومنی دلم لرزیده بود
دنیا مال من شده بود زندگی با همه سختیهایش برای من بود
امید تازه ای یافته بودم حسی که هیچ وقت بغیر از این تجربه نکردم
بعد از مدتها دوباره سیستم اداره بهم ریخته بود
اخه من کار کردن با کامپیوتر روزیاد بلد نبودم که هی خرابش
میکردم باز هم قرار بود که ۵ شنبه بیاد وبرایم کمک کند
لحظه شماری میکردم تا ۵ شنبه برسه و ببینمش شاید او هم این حس رو داشت
روز موعود رسیده بود
و من دل تو دلم نبود اومد ، مثل همیشه متین و مومن
کت شلوار سرمه ای بتن داشت
کامپیوترم را درست کرد و رفت
بعد از رفتنش
نامه ای از اون در وردم ذخیره شده بود
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمی که زان چهره پرده برفکنم
بعد از احوالپرسی نوشته بود که اگر بازم مشکلی داشتم
با این شماره تماس بگیرم ۰۹۱۴۱...
وای خدای من فکر کنم هزار بار شعرش را خواندم اما چیزی نفهمیدم
روزها گذشتند ومن هرشب به یاهو میرفتم
و چن دقیقه ای مودبانه با هم احوالپرسی میکردیم من به دیدن او عادت کرده بودم
بمن گفت که امتحان استخدامی بانک را چند روز دیگر میدهد
حالا او به تهران رفته
وقبل از رفتنش برایم یه شعری تو یاهو گذاشته
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
اشک چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت
چقدر منتظرش بودم خلاصه بعد از سه روز او برگشته بود
باز هم روزها پشت سر هم میگذشتند تولدم رسیده بود برایم
سه تا شاخه گل قشنگ و ناز ایمیل زده بود
به این مزمون که هر چند ازت دورم اما این هدیه هارو از من قبول کن
وای که من باز خوشبخترین دختر روی زمین بودم
خدایا شکرت
روزها میگذشتند حالا دیگر یک سال از شنایی ما گذشته بود
و من امیدوارتر به این زندگی تلح نگاه میکردم
هنوز جرات اینکه بریم بیرون وبا هم بگردیم و نداشتیم
یه روز ازش در مورد بیتا پرسیدم که گفت وقتی تازه وارد یاهو شدم
هیچی نمیدونستم تقاضای کمک کردم و این خانوم بهم کمک کرد چیزی بینمون نبود
و من باور کردم چون میدونستم هیچ وقت دروغ نمیگه
ولادت حضرت فاطمه بود اون برایم سکه ای خریده بود و به اداره اورده بود
خیلی شوکه شده بودم نمیدونستم چی بگم
اخه باورم نمیشد
ربع سکه برای من
برای منه بدبخت
چه حسی قشنگی بود انگار واقعا زنی بودم که شوهرش به فکرش
بود و برایش هدیه اورده بود احساس غرور وبزرگی میکردم
روی میزم گذاشت و من هم برایش یه شعری نوشتم،
نزدیک دور هر جا که باشی ایمانم را از دست نخواهم داد
تکه کا غذم را برداشت ورفت یه روز ناراحت از اینکه که
چرا با او حرف میزنم دلم گرفته بود چون میدونستم که این
عشق اخر و عاقبت ندارد چون ما فاصله طبقاتی داشتیم این فکر عذابم میداد
اما هم مثل من برای بار اول گرفتار شده بود گرفتار یک عشق پاک و قشنگ
و کاملا واقعی بودن عشقم را حس میکرد م
مطمئن باشید اگه دلتون پاک لرزید عشقتون پاک هست
ماه رمضون رسیده بود وبرای با ر اول قرار گذاشتیم که بیرون بگردیم
بعد از افطار خانواده من مهمون بودن و رفتم به امید عشقم
قرارمون خیابون صائب بود وای چقدر میترسیدم تا دیدمش
بهش گفتم بیا برگردیم
گفت تورو خدا اینطوری نکن الان شک میکنن اما من از ترسم نمیتونستم راه برم
اونم دسته کمی از من نداشت اما چون مرد بالای سرم بود برایم امید میداد
خلاصه بعد از نیم ساعت من برگشتم خونه البته با آژانس
چقدر بفکرم بود حتی اجازه نداد من خودم برگردم
من خوشبخترین دختر روی زمین بودم خیلی خوشبخت
خلاصه روزها گذشتند او همه شرایطم را پذیرفته بود
پسر یکی یه دونه زندگی بود خوشبخت بی درد و مشکل
ازم تقاضای چادر سر کردن کرد و من بدون اینکه حرفی بزنم
پذیرفتم برایم پول اورده بود شصت هزار تومن که چادر بخرم
میدانست که چادر به اون گرونی نیست نیتش کمک کردن بود میخواست کمکم کند
روزی بهش زنگ زدم که بازم کامپیوترم خراب شده و او
خوشحال گفت که من وادی رحمتم و میام اخه قبول شدم از بانک
امد اما با شیرینی
اولین شیرینی استخدامش را من خوردم
خلاصه یک روز من چادرم را خریده بودم و روز
اولی بود که سر میکردم با او قرار گذاشتم
بعد از دیدن من مات و مبهوت تو چشام نگاه میکرد نمیدونست چی بگه
بهم گفت چقدر بهت میاد به به
گفتم ممنون
بعد فردای اون روز کلی عکس انداختیم و حالا شاید نزدیکه ۵
تا آلبوم عکس داریم با یه دفتره خاطره که هر دومون مینویسم
و من حالا مغرور کنار مردی راه میروم که خوشبختی را برایم بارمغان اورده
بهش گفتم یه روزی همه به خوشبختیمون حسودی میکنن
گفت اره واقعا حسودی میکنن
هر ورز تو اون برف و بوران با هم می اومدیم همین پارک و
رو همین صندلی مینشستیم دستهایم را تو دستهایش میگرفت و
نمیذاشت که سرما رو حس کنم بعد از یه ساعت مثل روال هر شب من به خانه برگشتم
باز هم منتظر روز بعد میشدم که با دلی پر از شادی بریم رو صندلیمون بشینیم
هر دو ارزو میکردم کاش یه ماشین داشتیم
روزی رسید که بعد از دو سال
او ماشین خریده بود وای که از خوشحالی دارم میمیرم
ماشین پراید نقره ای خریده بود
دل تو دلم نبود فردا تو هفد شهریور قرار داریم که برم ماشینشو ببینم
با شوق براش یه عروسک خریدم
دو تا شیر رو قلب نشستن یکی دختر یکی پسر
رفتم و سوار ماشینش شدم اما حس بدی داشتم
بهش گفتم شاید دیگه منو نخوای
اخه من چیزی تو این دنیا ندارم
نگاهم کرد چشماش پر از عشق صادقانه بود
دلم میلرزید از ترس اما غرورمو حفظ کرده بودم
اسم دخترمونو صنم گذاشته بود
بهم گفت صنم خیلی خوشبخته مادری مثل تو و پدری مثل
من داره تو خیلی مهربونی
روزها گذشتند بعد از گذشت چهار سال او خونه هم برای خودش خریده بود
هنوز اجازه نمیدادم که موضوع را با خانوادش درمیان بزاره چون میترسیدم
همه چی خراب بشه همه چی سراب بشه و من بمونم
و خاطرات یه عشق واقعی که با گفتن تموم نمیشه
بهش گفتم دیگه با هم حرف نزنیم خیلی با هم فرق داریم
اما او دستش را بنشانه سکوت من بالا میبرد برایم هم چی میخرید
مثل زن وشوهر بودیم دستگش لباس ، روسری ، پول میداد ماهی
چقدر بدبختیم را تحمل میکرد
او تمام ناتمام من بود
فکرشم نمیتونستم بکنمکه یه روز از دست میدم
اما حساسیته بیشتری بخرج میداد و خیلی با هم اختلاف داشتیم
دیگر مثل سابق نمیتونستیم باشیم چون واقعا سخت میگرفت و اعصابمو خرد میکرد
او از من دلگیر بود و میخواست کار نکنم
چقدر دلگیر بودم از فکرش اون که همه شرایط منو میدونست چرا میخواست کار نکنم
چقدر بی درک بود من تمام وجودم برای او بود اما همیشه از خیانت میگفت
از حرف زدن با غریبه ها
بعد از گذشت ۵ سال هنوز او مرا نتونسته انطور که هستم قبول کند
یه روز بمن میگه خونه فامیل نرو
یه روز بمن میگه مانتو رنگی نپوش
یه روز میگه چادرتو رو صورتت بکش
یه روز میگه کفش پاشنه بلد نپوش
یه روز میگه ارایش نکن
یه روز میگه سرکار نرو
هنوز با کار کردن من کنار نیامده
چقدر دلم از حرفاش میگرفت
دیگر حس و حالی برایم نمانده بود
اون همه زندگی رو با این حرفا خراب کرده بود
حق داشت دیگر چیزی کم نداشت که منو بخواد
اون هم دیگر همان ادم سابق نبود دیگر پفکها و الوچه هایی که
دوست داشتم برایش معنا نداشت دیگر تولد و عید و روز مادر برایش معنا نداشت
به خودم میگم بدبخت مگر پدرت که از گوشت و خونت بود
برات چیکار کرد که یه مرد غریبه بکنه
دیگر آن نگاهها و رفت آمدها رو نداشتیم ماهی دو بار میرفتیم بیرون
و همیشه ساکت بودیم بمن میگفت تو حرف نمیزنی در حالیکه خودش سکوت میکرد
مهم نیست هر جا هست خوش باشه من ازش کینه ای بدل ندارم
بهترین روزهای عمرم همین ۵ سال بود که با او گذراندم
و امروز همان روز یست که دیگر همه چی تمام شده
با هم بحثمون شده وبا صراحت هر چه تمامتر کمکهایی که برایم کرده به سرم کوبیده
بمن میگه شکر خدا من چیزی کم ندارم خدا باندازه دلم بهم داده
راست میگه شاید دل بزرگی داشت که منوبه زندگیش پذیرفت و خدا خوشش اومد و بهش داد
بهش گفتم اما تو دلت بزرگ نیست
بهم گفت لقد به بختم زدم گفتم اره برو دنبال خوشبخات خوشبخت بشی
میدونی بمن چی میگه
میگه نقدا ۵ میلیون برات خرج کردم اونو بریز بحسابم
ههههه
خندم گرفت تو اون لحظه دلم باندازه همه ادمهای دنیا گرفته بود این بود سرانجام عشقی که دم میزد؟
من که پولی نداشتم
بفکر افتادم که اینهمه پولو از کجا بیارم
گفت من برای همیشه میرم فکر میکرد جلوش وای میستم وبا اشک و زاری میگم نرو
اما اون همیشه غرور منو ستوده بود با همه ضعفم هیچ وقت نشکستم غرورمو
بهش گفتم بسلامت همین
حالا او رفته و چن ساعتیست که زندگیم را بدون او سپری میکنم
اما بفکر جور کردن پولش هستم دوباره برا موبایلم پیام فرستاد ۵
میلیون بدهیت میشه میرم وبرای همیشه
لعنت بمن که به هردومون باعث شدم
گفتم دیگه تموم شده لطفا مزاحمم نشو از این لحظه اگه حرفی باهات
بزنم گناهه چون دیگه عشقم پاک و درست نیست بخدا میسپتارمت
اگه ظلم کردی نبخشدت و اگه حق با تو بود خوشبخت بشی
خودمو میفروشم و پولتو در اسرع وقت بهت میدم
و اما حالا امده ام تا فاحشه بشم
میخواهم فاحشه بشم
امروز تصمیم عوض شده
هیچی تو زندگی وجود نداره همه چی خراب شده
من باید پولش را بدهم نمیدانم از کجا شروع کنم
دیگر فاحشه ام من یک فاحشه ام
پولش را در عرض چند ماه جور میکنم
به ادمها نگاه میکنم چطور بگم که من میخوام خودمو بفروشم چطور؟؟؟ خدایا تو کجایی
چرا من عدالت تورو ندیدم چرا زندگی منو خراب کردی
چرا من مثل اون پول نداشتم که بکوبم تو سرش
هیچ عدالتی وجود نداره شاید تو هم وجود نداری خدا تو نیستی
تو نیستی و منه خر یه عمره به تو متوسلم و فکر میکنم هستی کوووووو
چرا خودتو نشون نمیدییییییییی من دارم فاحشه میشم به خاطر بی عدالتی تووووووووو
این بود نامه ان دخترک
شاید راست میگفت عدالتی وجود نداشت اون رفته بود که دیگر
آن دختر پاک نباشد مقصر کیست؟!
گریه میکردم همه نگاهم میکردن بلند شدم تا برم دیر
وقت شده بود روی بفرها زمین خوردم چشمهایم رو بستم و
از جا بسختی بلند شدم دلم میخواست همانطور بشینم و زار زار
به حال ان طفل معصوم گریه کنم دستی کیفم را بطرفم اورد خانوم؟!
نگاهم کرد اما چشمان من قادر به دیدنش نبود کیفم را گرفتم و تشکر کردم
خسته و كلافه اومدم خونه.کیفمو پرت كرد رو میز خودمم ولو شدم رو مبل.
نور چراغه همسایمون افتاده بود خونه یكی داشت در میزد .
بلند شدم و درو باز كردم دختر همسایه بود غذای نذری اورده بود.
تشكر كردم و درو بستم .
هنوز جای پات رو قلبمه
هنوز داغی که روی سینه ام گذاشتی سرد نشده
هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده
هنوز نتونستم فراموشت کنم
اما...
این رو می دونستی که هم ی او
نا کم رنگ شدن
کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه
کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه
و کافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه
فقط....؟؟؟؟؟؟؟
می مونه جای اون داغ .....
توی کوچه های خلوت راهی عشق تو بودم
راهی ترانه هایی که برای تو سرودم
زیر لب می خوندم آروم تک تک ترانه هاتو
به امیدی که دوباره میشنوم صداتو
ولی هر چه اتنظار کشیدم نیومدی
هر چقدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی
همه ی ترانه ها توی گریه گم شدن
زیر پام خیس شد از اشکام تو بازم نیومدی
به خودم میگفتم هر جا که باشی میای سراغم
آخه گفته بودی جز تو هیچکسی رو دوست ندارم
باورم نمیشد از من ببری واسه همیشه
آخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه
گفتم آخه مگه میشه تو به یاد من نباشی
مگه میشه تو بخوای و بری و ازم جدا شی
ولی هر چه اتنظار کشیدم نیومدی
هر چقدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی
همه ی ترانه ها توی گریه گم شدن
زیر پام خیس شد از اشکام تو بازم نیومدی
امروز چه دلتنگم
خاکستری ام انگار
هم خاطره ی زنبق
یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم
از جنس تکاپوی
مصنوعی فواره
بر حاشیه ی تکرار
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم 
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم
تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم


اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم
گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم


ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا
زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم


به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهی کفری
ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم


میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی
لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم


بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی
ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم




اینجا که رسیدی
یاد بگیر تمام یاد نگرفتنی هارا
که بالا تر از سیاهی رنگی نیست
شعار رنگ ها را زمزمه کن
سرزمین دل های وصله دار را
روی خط پایت رد گم میکند
اینجا که رسیدی
اسمان را بپوشان......
یکی شویم دوباره ...
نوای آهنگین قطره های باران است روی شیروانی اتاقم
بوی لطیف نم باران
شمعهایم می سوزند
و من همچنان در جدال با افکارم
نه هیچ چیز گشاینده این پیچیدگی نیست جز خود ما
بگذار خود داروگر درد خود باشیم
مرهم زخم
بگذارخود حلال همه حل نشده ها باشیم
گشاینده همه گره های بسته
بگذار باران امشب بشوید و با خود ببرد هر چه کدورت است در ابن دل خسته
هر چه دلخوری و هر چه دل آزردگیست در این خاطر آزرده
بگذار جز زلال آب و آبی آسمان چیزی باقی نماند
بگذار با باران یکی شویم امشب
با َعشق ...

من در هم ریخته 
گم شده ام، در بی کرانه هستی، اما هستیم را حاصلی نیست
راه درازی بود، خسته ام، اما نه از راه که از بیهوده بودنش
افسوس که جاده یک طرفه است، راه بازگشتی نیست
گمان می کردم راه را می شناسم، گمان باطلی بود اما
چمدانم از هم گسیخته است، طاقت این همه بار را نداشت
آینه ام همیشه همراهم بود، اینبار به تلنگری خرد شد و در هم شکست
همسفرانم اشباحی بیش نبودند، رفتند و به تاریکی شب پیوستند
در خواب ساربان کاروان بودم من، بیدار که شدم کاروان رفته بود ...
حالا بیدارم من، مسافری گم شده با باری در هم شکسته
نه راهی، نه راه پیمایی، نه حتی آینه ای که من را ببینم، اگر چیزی از من باقی مانده باشد ...

به من نگاه کن ماتم نگاهم اندوخته تمام خاطرات ناتمام توست
من که بجز تو کسی رو ندارم به من نگاه کن به قلب شکسته من
به اوج تنهائی من که سالهاست به سر رسیده
به من نگاه کن آنقدر سالها آینه ها را شکستم
که دیگر حرفهای دلت برایم باورکردنی نیست
تو پراز مهتابی و من پر از بارا ن و حس باریدن به شیشه ای
باورکردنی نیست من پر از دلهره تو
و تو پز ار حس تازه شدن برای کسانی که حسرت تورو میکشن
برای تو باور کردنی نیست که من اینگونه بی تابم برای تو که لحظه هایت جز
برای تو که هر شب به پولک های گل صورتی من کوچ میکنی
برای تو که همراز همزاد یاسهای سپید شده ای
گریه های این شبهای مهتابی وبارانیم به خاطر کیست ؟!
من فقط یک لبخند از تو میخواهم تمنای یک لبخند
تا همه ستاره های دوروبر چشمانم را فدای نجوای لبخندت کنم
اما میدانم که دیگر لبخندت سهم من نیست
دیگر اشکهایت سهم حرفهای من نیست
قلبم و دستهای پیر و خستم یخ زده

تقدیم به کسی که آفتاب مهرش در آستانه قلبم باقی خواهد ماند
این نامه فقط برای توست

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
The simple truth about the love she brings to me
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
Where do I start
از کجا شروع کنم ؟
With her first hello
با اولین سلامش
She gave a meaning to this empty world of mine
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
There will never be another love , another time
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
She came into my life and made the living fine
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
... She fills my heart
او قلب مرا پر کرد ...
With very special things
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
With angle songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
She fills my soul with so much love
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
That anywhere I go , I am never lonely with her along
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
?! Who can be lonely
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟!
I reach for her hand It is always there
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
How long does it last
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
Can love be measured by the hours in a day ?
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
I have no answer now But this much I can say
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...
I know I will need her till the stars all burn away
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
And she will be there
![]()
و او آنجاس
از تو ميپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد
مژده پاياني نيك باشد شايد
باز هم مي گويي ،كه همين ها بايد
باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن
انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد
توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افكن
تو چه كردي با من ؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تو چه كردي با من ؟
می خواهی بروی "
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست کنم؟
این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو ...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود.
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم .
می دانم پيش از آنکه تو بگويی...
حدس مي زنم
كه خواهي گريخت ...
التماس نمي كنم
از پي ات نمي دوم
اما صدايت را در من جا بگذار!
مي دانم
كه از من دل مي كني
راهت را نمي بندم
اما عطر موهايت را در من جا بگذار!
مي دانم
كه از من جدا خواهي شد
خيلي ويران نمي شوم
از پا نمي افتم
اما رنگت را در من جا بگذار!
احساس مي كنم
تباه خواهي شد
و من خيلي غمگين مي شوم
اما گرمايت را در من جا بگذار!
فرقش را با حالا مي دانم
كه فراموشم خواهي كرد
و من
اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز
اما طعم بودنت را در من جا بگذار!
هر طور شده خواهي رفت
ومن حق ندارم كه تورا
نگه دارم
اما خودت را در من جا بگذار!
مهمترين قواعد دوست داشتن به قرار زير است:
1ـ خود را دوست بداريد
كسي كه اعتماد كافي به خود ندارد نمي تواند از احساسات طرف مقابل به درستي قدرشناسي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد: دست از كار كردن مانند سيندرلا برداريد. اين در صورتي است كه خود را به درستي ارزيابي نكرده ايد. برنامه خود را تغيير دهيد. شعارتان اين باشد، بهترين چيزها براي خودم! براي خود چيز تازه اي بخريد، به سينما برويد. كسي كه باخودخواهي به برآورده كردن خواسته هاو اهداف خود بينديشد، نتيجه عكس آن را مي گيرد. علاقه به خود در اثر ارتباط عاطفي و روحي با همسر انسان به دست مي آيد، نه درحل كردن مشكلات به تنهايي.
2ـ مسئوليت خود را برعهده بگيريد
هركس طراح خوشبختي خود است. به اين ترتيب موفق مي شويد؛ اگر فكر مي كنيد خوشبختي در دوستي خود به خود به وجود مي آيد، در اشتباه هستيد. علاقه هم مانند يك غذاي لذيد بايد درست شود. فعال شويد! دوستي ايده آل محصولي از عقايد، اهداف و همكاري است. بايد سؤال زير را براي خود مطرح و آن را حل كنيد، آيا اصلاً به زندگي زناشويي علاقه اي داريد؟ همسر شما بايد داراي چه ويژگيهايي باشد؟ در كجا مي توانيد او را بيابيد؟ و هنگامي كه او را يافتيد بايد بين واقعيت و تصورات خود تعادلي برقرار كنيد.
3ـ به خود وقت بدهيد
زن و شوهر بايد با صرف وقت و صبر زياد، نخهاي زندگي خود را به هم گره بزنند، به اين ترتيب موفق مي شويد: زندگي زناشويي خود را خانه اي ببينيد كه بايد آن را بسازيد و عشق يكي از مصالح اصلي آن است. براي اينكه ساختمان محكم ساخته شود، بايد پايه هاي محكمي براي آن بريزيد. شما بايد براي كشيدن نقشه و پياده كردن آن درساختن اين خانه آرامش و زمان زيادي صرف كنيد. اين موضوع در مورد ارتباط دو نفر هم صدق مي كند.
اگر شما براي رسيدن به علاقه اي عميق، عجله به خرج دهيد، در خاتمه چيزي به دست خواهيد آورد كه فقط شبيه يك ارتباط است. اما معلوم نيست كه اين ارتباط در مواقع بحراني هم دوام پيدا كند، بنابراين دربيان نظرات خود و پذيرفتن نيازهاي طرف مقابل رك باشيد.
4ـ بر ترسهاي خود غلبه كنيد
آيا گمان مي كنيد كه رشد، تكامل و سرزندگي در درازمدت جايي در زندگي زناشويي شما نخواهد داشت؟ دوستي واقعي، ردوبدل كردن دائمي افكار است. به اين ترتيب موفق مي شويد ليستي از مسائل مهم تهيه كنيد. ترسهاي خود را بشناسيد. شما در كجا جلو خود و همسر خود را مي گيريد و مانع پيشرفت رابطه مي شويد؟ چه چيزي موجب رنجيدگي شما مي شود؟ در چه مواردي مي توانيد با گذشت باشيد؟ باهمسر خود صحبت كنيد كه چگونه مي توان با موانعي كه در ارتباط شما وجود دارد، مبارزه كرد؟
5ـ از كلمات صحيح استفاده كنيد
لحن صحبت دريك ارتباط زناشويي نقش مهمي دارد. پس از سپري شدن دوران اوليه زندگي، بايد با همسر خود گفتگوهاي زيادي داشته باشيد تا بتوانيد يكديگر را بهتر درك كنيد. به اين ترتيب موفق مي شويد، هنگام صحبت با همسر خود توجه داشته باشيد كه زمان ومكان صحيحي را انتخاب كرده ايد. نبايد با طعنه يا خشونت صحبت كرد. احساسات خود را هنگام گفتگوهاي منطقي زياد به بازي نگيريد. از گله كردن بپرهيزيد. به يك توافق برسيد. تشويق وتحسين در زندگيهاي موفق نقش بسيار مهمي برعهده دارند. براي هر انتقاد بايد 5 نكته مثبت را هم در نظر بگيريد.
6ـ رفتاري قاطع و در عين حال منصفانه داشته باشيد
آيا شما در بن بستي قرار داريد ونمي دانيد چگونه بايد از آن خارج شويد؟ همواره در زندگي زناشويي وضعيتهايي وجود دارند كه با توافق دوطرفه، هيچكس احساس مغبون شدن نمي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد. اولين قدم قبول داشتن همسر است. بعد بايد نتيجه مورد نظر خود را تعيين كنيد. همواره در تمام مسائل توافقي وجود دارد كه هر دوطرف را راضي كند.
7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد
هيچ چيز ثابت نيست. درزندگي زناشويي تغييرات غيرقابل اجتناب هستند. تغيير شغل، تولد فرزند و غيره مسائلي هستندكه زن و شوهر بايد با هم بر آن غلبه كنند.
به اين ترتيب موفق مي شويد: انعطاف پذيري علاوه بر اينكه يكي از پايه هاي مهم زندگي است، يكي از مهمترين خصوصيات افرادي است كه برخورد بهتري در حل مشكلات دارند. پذيرفتن تغييرات با انعطاف پذيري يعني وداع با چيزهايي كه در گذشته وجود داشته است. تغييرات همواره موجب تغيير روند بازي مي شوند. حال بايد رفتاري جديد در پيش گرفت. تغييرات سه مرحله دارند. 1ـ هنوز همه چيز آشناست وهركس مي داند چه بايد بكند. 2ـ چيزهاي آشنا شروع به از بين رفتن مي كند و حال بايد فعال بود. 3ـ هر يك ازافراد خانواده در چارچوب تغيير موردنظر خود را تطبيق مي دهد.
8ـ جمع بندي رابطه
همانطور كه اتومبيل خود را نزد تعميركار مي بريد، بايد از رابطه خود هم مراقبت به عمل آوريد. كنترل دائمي ارتباط موجب حل راحت تر مشكلات و اختلافات احتمالي مي شود.
به اين ترتيب موفق مي شويد، هر روز كاملاً آگاهانه براي همسر خود وقت بگذاريد. از او بپرسيد كه روز خود را چگونه گذرانده است و به چه فكر مي كند. ارتباط مانند يك باغچه است، بايد از آن مراقبت كرد، در غير اين صورت پژمرده مي شود.
9ـ ارتباط خود را تازه و شاداب نگه داريد
راز داشتن ارتباط خوب و درازمدت اين است كه دائم به آن رسيدگي كرد.
به اين ترتيب موفق مي شويد، گاهي اوقات او را به طرز مطبوعي غافلگير كنيد. به پيك نيك برويد، تا جايي كه امكان دارد با هم بخنديد. اتفاقاتي را به خاطر بياوريدكه هردو در آنها نقش داشته ايد. در برخي موارد موضوعات كوچك را همواره رعايت كنيد. بعضي از اين مسائل هميشه ثابت مانند لنگري هستندكه كشتي احساسات را در درياي توفان نگه مي دارند و شما را به آرامش مي رسانند.
10ـ آرامش خود را حفظ كنيد
بايد كاملاً آگاهانه قواعدي را رعايت كنيد، زيرا زماني مي رسد كه شما به زندگي روزمره خود بازمي گرديد.
به اين ترتيب موفق مي شويد: هنر بزرگي است كه هويت همسر خود را بپذيريد وبه آن احترام بگذاريد و درعين حال خود را هم فراموش نكنيد به ايده آل هاي خودوفادار بمانيد و ارتباط خود را با دوستانتان قطع نكنيد. حتماً بايد به كار خود ادامه دهيد و علايق خود را فراموش نكنيد
گردنبند متولدين دي ماه
گردنبند فوق العاده زيبا و پرطرفدار .
هديه اي مناسب براي آنكه دوستش داريد.....
داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط ، آرام و صبور ، مرد عمل ، مقتدر ، پر تحمّل ، جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، باشرف و با وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار
كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيشدار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز .
مرد متولد دي
قدرت طلب، خانواده دوست، خوددار و سرد، در عرصه عشق كم حرف و كم تظاهر، پدري جدي و خشك اما مهربان و دلسوز. مقام را به ثروت ترجيح ميدهد. در جواني بسيار جدي است ولي به تدريج كه پا به سن ميگذارد نرم ميشود. ابراز عشق و علاقه را بايد به وي ياد بدهيد. مرد اين ماه هرگز از روي هوس ازدواج نميكند.
زن متولد دي
جاه طلب، كد بانو، منظم، كمي لجباز و زود رنج، هميشه آراسته و خوش لباس، هدف نهائي او هميشه تامين زندگي، جلب احترام و كسب اقتدار و برخورداري از موقعيتهاي چشمگير است. از نظر اجتماعي فوق العاده مبادي آداب و با نزاكت است.
************************************************
گردنبند متولدين فروردين ماه
گردنبند فوق العاده زيبا و پرطرفدار .
مشخّصات كلي متولدين فروردين ماه:
پرجنب و جوش ، فعّال ، عجول ، رك و بيپروا ، زود عكسالعمل نشان ميدهد، لايق و كاردان ، عاشق قدرت ، بيصبر و طاقت ، قادر است مدّتها تنها باشد ، اهل امر و نهي ، طرّاح ، اهل هيجان ، حادثهجو ، پرتوقّع ، رياست مآب ، با اعتماد به نفس ، سازنده ، به گذشته فكر نميكند ، جوانتر از سنش ، شايسته ، ماجراجو ، روشنفكر ، دقيق ، اشتباه خود را نميپذيرد
با مديريّت عالي ، متنفّر از مداخله ديگران ، فعّال و جنجالي ، با شهامت ، با مطالعه ، هوشيار و زرنگ ، صاحب عقيده ، مبتكر ، مقتدر ، اهل بخشش ،اهل تنوّع ، با حس مسئوليّت ، پر انرژي ، اهل كشمكش و ستيز ، سالم و پرقدرت ، خودخواه، گاهي ياغي ، بي ريا ، گاهي خشك و يك دنده ، مخالف دوز و كلك ، در باطن ضعيفتر از ظاهر است ، مددكار ، گاهي غير واقعي و غير منطقي ، هوشمند.
مرد فروردين
رك و راست، عاشق پيشه، حسود، پرتوقع و رياست طلب، هرگز به گذشته فكر نميكند، رفتار و قيافهاش جوانتر از سنش بهنظر ميرسد، از زن خجول، ملالت آور و منفي باف بيزار است.
زن فروردين
او بيش از هر زن ديگري در دنيا ميتواند بدون مرد زندگي كند. داراي قابليتهاي زيادي است بطوريكه تقريبا از عهده انجام هر كاري از فروشندگي تا نخست وزيري بر ميآيد. خوش بين است و خواهان داشتن كاري در خارج از منزل ميباشد. عصبانيتهايش ظاهري و مهربانيش عميق و واقعي ميباشد
***********************************************
گردنبند متولدين ارديبهشت ماه
آيا مي دانيد نماد ماه تولد شما چيست؟
با سمبل ماه تولدتان آشنا شويد.
با هديه اي خاص و بي نظير طرفتان را سورپريز كنيد
مشخصات كلي متولدين اردبيهشت ماه:
خيلي قانع ، صبور و آرام ، پرتحمّل ، عاشق مالكيّت ، حسود ، متعصّب ، اهل اعتدال ، با محبّت ، خيلي قوي و سالم ، عاشق عطر و بوي طبيعي ، از تجارب گذشته الهام ميگيرد ، واقعاْ وفادار ، مخالف افراط ، با سليقه ، خوشگلپسند ، پولدوست ، هميشه راضي ، مصمّم ، پركار ، سخاوتمند ، مؤقّر و سنگين ، فقط در مقابل حرف آرام رام ميشود ، اهل ماديّات ، دنبال زندگي شيرين ، مادّيگرا و سودجو ، بههر كاري صورت واقعي ميدهد ، مخالف خشونت ، با ثبات و پايدار ، عاشق صلح و آرامش ، صادق ، مال جمع كن ، اهل هنر
مخالف درگيري ، اگر عصباني شود طوفان بپا ميكند ، مستعد كشاورزي ، هركاري را به پايان ميرساند ، رئيس فعّال و لايق ، با همه كنار مي آيد ، خود سر ، نجيب، عاشق خانه و خانواده ، عاشق طبيعت ، عاشق رفتار ملايم ، كمك رسان ، داراي قلبي بزرگ ، با صفا ، مسلّط به نفس ، داراي عزّت نفس ، عاشق گل و زيبائي ، بي تفاوت نسبت به دشمنان ، ميانه رو ، رفيق و دوست بسيار شيرين ،شيك پوش ، علاقهمند به موسيقي ، قدر شناس ، مخالف عجله ، داراي تحمّل زياد ، محتاط و مخالف اعتراض و انتقاد .
مرد متولد ارديبهشت
دير ناراحت ميشود اما اگر ناراحت شود دنيا را بههم ميريزد. زن شوخ، سياستمدار، مطيع و خانهدار را به حد پرستش دوست دارد. آرام، اهل عمل، حساس، محتاط است ولي اصلا رويائي نيست. زود رنج و بد خشم است اما هرگز از خانهاش قهر نميكند. دست و دلباز اما حسابگر است و علاقهمند است پسر داشته باشد
زن متولد ارديبهشت
طبيعت را دوست دارد. مادري سختگير، همسري فداكار و كمك دهنده، عاشق موسيقي و ساز و آواز است. از بسياري جهات نمك رندگي محسوب ميشود. دغلباز و ناپاك و اهل فلسفه بافي نيست. در عشق بيپرواست. در شيكپوشي طرفدار سادگي است، مخالف شتابزدگي است و يك رگ لجبازي دارد.
*********************************************
گردنبند متولدين خرداد ماه
آيا مي دانيد نماد ماه تولد شما چيست؟
با هديه اي خاص و بي نظير طرفتان را سورپريز كنيد
طراحي متفاوت و خيره كننده
پيشنهادي براي بهتر شدن
مشخصات كلي متولدين خرداد ماه:
اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريعالانتقال ، متلّونالمزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بيثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نميكند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار ميبرد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامههاي كوتاهمدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته ميشود، عاشق شطرنج ، زود جوش
در يكجا بند نميشود ، نرم و غيرمستقيم حرف ميزند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند .
مرد متولد خرداد
با ذوق، هنر دوست، غير حسود و كمي بدقول، براي فرزندان پدري نرم و مهربان، در زناشوئي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجرا، خوش صحبت است، علاقه دارد كه مرموز جلوه كند، گاهي اهل زخم زبان، كنايه و آزار است. از شنيدن انتقاد از رفتار عاشقانهاش بيزار است.
زن متولد خرداد
زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بيثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچههايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود ميايستند.
********************************************
گردنبند متولدين تير ماه
خيلي حسّاس ، سريع الانتقال ، رويايي ، عاشق خانه و خانواده ، منزوي ، عاشق مهتاب ، عاشق فرزند ، علاقه مند به كشاورزي ، گاهي آرام و گاهي طوفاني ، خجالتي ، بسيار با سليقه و شيك پوش ، پشتيبان اقوام ، داراي قويترين احساسات ، بهترين آشپز ، علاقه زياد به گل ، داراي حس پدرانه يا مادرانه ، با وفا ، رفيق باز ، صرفه جو و اقتصادي ، محتاج به كمك ديگران ، پر محبّت ، مطيع همسر ، تا حدودي خسيس ، متنفّر از انتقاد ، با هوش ، اهل قهر و آشتي ، در آشتي پيشقدم نمي شود
همسري با وفا ، غمگين در روزهاي ابري ، گاهي خوب و گاهي بد ، خيالاتي ، عاشق عتيقه و اشياء كهنه ، اهل تدارك و آذوقه ، ماديّگرا و پول پرست ، رك گو ، خودخواه ومغرور ، تا حدودي سطحي نگر ، صبور و آرام ، حافظ اسرار ، علاقه زياد به مادر ، عاشق تعريف و تمجيد ، مهمان نواز عالي . خيلي ظريف ، شكيبا ، صميمي ، محافظه كار ، اهل ريسك نيست ، ميهن پرست ، انتقامجو ، وسواسي ، رئوف و مهربان .
خود را با مد فصل جديد هماهنگ كنيد.
مرد متولد تير
اخمو، بچه مسلك، تودار، همبازي بچهها، كمي بخيل و پول دوست، او بدون شك استاد است و ميتواند طولانيترين مطالب را در كوتاهترين جملات بيان كند. حواسش هرگز پرت نميشود و از پرچانگي بيزار است. اگر قلبش جريحه دار شود فورا به لاك خويش فرو ميرود. هيچ مردي به اندازه او زنش را دوست ندارد.
زن متولد تير
با وفا، نجيب، گاهي اوقات خسيس، در آشپزي قابل، در شبهاي مهتابي عاشق، در دوران مادري يك زن كمنظير، از انتقاد نفرت دارد، اگر مورد تمسخر قرار گيرد به شدت آزرده خاطر ميگردد و تاب تحمل طرد شدن را ندارد. صبر و از خودگذشتگي او براي كسانيكه دوستشان دارد حد و مرزي ندارد.
**********************************
گردنبند متولدين مرداد ماه
مشخصات كلي متولدين مرداد ماه:
پر محبّت ، متنفّر از دروغ ، واقعاْ قدرتمند ، ثابت قدم ، عاشق شهرت ، بسيار مغرور ، سر حال و بشّاش ، خودخواه و جاه طلب ، بد پيله ، خود بزرگ بين ، مقتدر ، مؤدّب ، فعّال و كوشا ، با ثبات و پايدار ، قوي و با اراده ، اهل معنويّات ، خود نما ، عاشق تعريف و تمجيد ، با جرأت و شهامت ، رهبر و فرمانروا ، زود گول مي خورد ، پر انرژي ، بلند نظر ، صدّيق و مهربان ، سخاوتمند ، وفادار ، شجاع ، علاقه مند به زندگي تجمّلي ، لجوج ، حساس ، پر توقّع ، پر تحمّل
دوستِ واقعي ، يك پدر نمونه ، بي ريا ، رام شونده ، داراي خشمي طوفاني ، مدافع و پشتيبان اطرافيان ، علاقه مند به موسيقي ، بايد مورد ستايش قرار گيرد ، كمي حسود ، كار آمد ، دست و دلباز و تا حدودي ولخرج ، با گذشت ولي خودخواه ، بدون كينه ، فاقد بد ذاتي ، خون گرم ، ظريف كار ، سريع الانتقال ، خوش سيما و شكيل ، هميشه تميز ، يك دفعه و ناگهاني عصباني ميشود ، بسيار مؤدب و مورد احترام مردم.
مرد متولد مرداد
يك شير ژيان و سر كش، يك عاشق پاكباز، يك دوست واقعي و يك پدر نمونه، بي عشق نميتواند زندگي كند دل او از آئينه پاكتر و روشنتر است اما خشم او هم توفاني هم سهمگين خواهد بود. اغلب آدمهاي كارآمدي هستند به نحوي كه اغلب كارهاي منزل را شخصا و با مهارت تمتم انجام ميدهند.
زن متولد مرداد
باهوش، گرم و جذاب، شيك پوش، با شخصيت، خواهان تجمل، رياست طلب، دوستدار تعريف و تمجيد و كدبانو، در دوستان تاثير بسيار مطلوب بر جاي ميگذارد. مادري مهربان و صميمي كه ميكوشدفرزندان خود را مستقل و داراي اعتماد به نفس بار بياورد.
بهترين هديه تولد به آنكه دوستش داريد...
******************************************
گردنبند متولدين شهريور ماه
گردنبند فوق العاده زيبا و پرطرفدار .
مشخصات كلي متولدين شهريورماه:
حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش ، سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود ، متّكي به نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل اعتدال و ميانه روي
بهترين هديه تولد به آنكه دوستش داريد...
كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ، چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد ، فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج ، خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده گير و خورده بين .
مرد متولد شهريور
آتش عشق اين مرد بسيار كم شعله اما جاودانه و با حرارت است. مجموعهاي است از كمال و هوش و ثبات قدم. بر انگيختن احساساتش كار دشواري است. او ميتواند سالهاي سال بدون اينكه قلبش براي كسي بتپد زندگي كند. به كوچكترين چيزهائي كه مورد علاقه همسرش است فكر ميكند و به آنها اهميت ميدهد.
زن متولد شهريور
بسيار احساساتي، بيريا و تزوير، خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده، در مناسبات خود با او سعي كنيد از جر و بحث پرهيز نمائيد. در هيچ كاري زيادهروي نميكند و خوب ميتواند از خود مراقبت كند. در مقابل اقرار به گناهان خويش سرسختي عجيبي نشان ميدهد.
**************************************
گردنبند متولدين مهر ماه
گردنبند فوق العاده زيبا و پرطرفدار .
مشخصات كلي متولدين مهر ماه:
اهل اعتدال ، حامي وپشتيبان همسر ، شيرين بيان ، صلح جو ، علاقه مند به فضا ، آرام و متين ، بسيار منطقي ، بي آلايش ، عاشق اصالت ، علاقه مند به موسيقي ، اجتماعي ، مؤقّر ، بد پيله ، خجالتي ، پر از احساس ، اهل مشورت ، عاشق هنر و ادبيات ، سياستمدار ، به فكر فردا نيست ، مقبول اطرافيان ، اهل مساوات و برابري ، پر شور و حرارت نيست ، عاقل ، اهل حمايت از ديگران ، معتدل و پايدار ، شكمو ، اميدوار ، با انصاف ،خوش سليقه
اهل تجزيه و تحليل ، گاهي تنبل ، كنجكاو و جستجو گر ، متنفّر از زيادي مهمان ، انتقامجو ، از بي بند و باري متنفّر است ، با معلومات و با درايت ، به آساني تغيير عقيده نمي دهد ، مهربان ، شيك پوش و جذّاب ، نكته سنج ، داراي پشتكار فراوان ، يك روز گرم و يك روز سرد ، هوشمند ، مشاور خوب ، دوست ياب ، منظّم و مرتّب ،عاشق رنگ آبي ، گاهي لجباز ، مثل باتري بايد مرتّب شارژ شود ، صادق و درستكار ، خوش مشرب ، ساده دل ، آسان گير ، دو دل و مردد ، خوشبين .
مرد متولد مهر
با انصاف، متعادل، زن پرست، خوش سليقه و گاه تنبل و بي اعتنا نسبت به زندگي، اگر شوهر متولد مهر داريد هميشه به سر و وضع خود برسيد خانه را تميز و مرتب نگاه داريد. اين مرد به هيچ وجه مايل به رنجاندن ديگران نيست. شما ميتوانيد به خود بباليد كه هوشمندترين مشاور جهان را د رجوار خود داريد.
زن متولد مهر
معمولا استخوان بندي درشتي دارد و نسبتا سنگين وزن است. شما بارها در او علائم ياز قدرت، اراده، جديت و تصميم ميبيند كه با خلق و خوي زنانه كمتر سازگاري دارد. در هر موقعيتي چه جزئي و چه مهم هوشياري و انصاف و قدرت استدلال خود را ظاهر ميسازد و از انزوا و تنهائي نفرت دارد.
***************************************
گردنبند متولدين آبان ماه
آيا مي دانيد نماد ماه تولد شما چيست؟
مشخصات كلي متولدين آبان ماه:
قوي و قدرتمند ، مصمّم و با اراده پولادين ، ورزشكار ، هوشيار ، حسّاس و خجول ، در ظاهر آرام ولي در باطن خروشان ، انتقامجوي شديد ، پر انرژي ، واقعاْ كوشا ، عاشق ماورالطبيعه ، اهل معنويّات ، عاشق مسائل مرموز ، هر كاري را به پايان مي رساند ، مشكوك و كنجكاو و تودار ، مجري بسيار خوب ، پايدار و با ثبات ، محقّق ورزيده ، كاشف و دانشمند ، علاقه مند به تفتيش عقايد ، فكر سايرين را مي خواند ، داراي روح قوي ، واقعاْ اميدوار ، فرمانده و سياستمدار ، مقاوم و پر تحمّل ، فنا ناپذير
عدّه كمي را وارد زندگي خود مي كند ، عاشق تولّد مجدّد ، داراي اهداف عالي ، بلند پرواز ، علاقهمند به روانكاوي و روانشناسي ، پر شور و حرارت ، پدري فداكار ، عاشق نصيحت كردن ديگران ، داراي افكار تخيّلي و ايده آل ، زيبا ، حسود ، موقع شناس ، جاه طلب ، خشن ، قابل اعتماد ، متنفّر از دروغ ، با وقار ، منطقي ، ماجراجو ، عاشق اسرار حيات و جهان ، با اعتماد به نفس ، شجاع و دلير ، كمال گرا ، اهل معنويّات و واقعاْ قاطعانه عمل مي كند .
مرد متولد آبان
تيز هوش، با اراده، خواستار هدفهاي بزرگ، پدري دلسوز و مهربان، مواظب باشيد كه هرگز به مرد متولد اين ماه دروغ نگوئيد و احساسات او را جريحه دار نكنيد و يا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاري نداشته باشيد زيرا كه انتقام و عكس العمل خشمگينانه او بسيار سوزنده و خطرناك است.
زن متولد آبان
طناز و زيبا، خانه دار و گرم، حسود و انتقامجو، راز دار و خود دار، موقع شناس و گاه جاه طلب، جذاب و مغرور و با اعتماد به نفس، براي متولد اين ماه اندكي علاقه و يا اندكي تنفر مفهوم ندارد يا عاشق است يا دشمن و در غير اينصورت كاملا بي تفاوت و بي اعتناست.
**********************
گردنبند متولدين آذر ماه
آيا مي دانيد نماد ماه تولد شما چيست؟
مشخصات كلي متولدين آذرماه:
پر شانسترين فرد ، ساده و بي آلايش ، عاشق تعليم و تربيت ، سازشكار ، با هوش و با نشاط ، اهل دين و مذهب و معنويّات ، كنجكاو ، خوش قلب ، دوست داشتني ، علاقهمند به مسافرت و گردش ، اجتماعي و خوش مشرب ، اهل تجربه ، سخاوتمند ، با ذوق ، چالاك ، يك دفعه حرف شيرين مي پراند ، انعطاف پذير ، فراموشكار ، اهل عدالت ، مشتاق و پر انرژي ، زود خسته مي شود
علاقهمند به معاشرت و دوست يابي ، مرتّب كار عوض مي كند ، عاشق تنوّع ، شاد و خندان ، با شهامت ، پاك و معصوم ، دعوائي و زودرنج ، اهل فرار از مسئوليّت ، خوش ذات ، صادق ، كم دقّت ، خوش بين ، منطقي ، مهمان دوست ، ولخرج ، رك گو ، اهل سؤال و جواب ، دمدمي مزاج ، براي دوست هر كاري مي كند ، عاشق شهرت و افتخار ، خونگرم ، با معلومات ، سريع الانتقال و باهوش ، خوش گذران ، چيز فهم ، مشتاق بيان حقايق .
مرد متولد آذر
صادق و راستگو، دمدمي مزاج، در عشق كم اعتنا، خواهان آزادي و بيقيدي و طرفدار تنوع و مسافرت، خطرناكترين شوهر دنيا است. صاحب بزركترين كلكسيون دوست آشنا در دنياست، به هنگام انتخاب دوست به جاي توجه به ظاهر دقت خود را متوجه باطن آنها ميسازد.
زن متولد آذر
اهل منطق و واقعيت، مهمان دوست، بي ريا و پول خرج كن، بي نظم و انضباط، راستگو اما بد زبان و درشتگو، زبان متولد اين ماه نيشدار و پر كنايه است اما قلبش پاك و صميمي و بي ريا ست. بيشتر اهل شكار افتخارات و شهرت است تا اهل شكار و پول و ماديات.
************************************
گردنبند متولدين بهمن ماه
آيا مي دانيد نماد ماه تولد شما چيست؟
مشخصات كلي متولدين بهمن ماه:
بسيار حسّاس ، استوار و ثابت قدم ، واقعاْ عاقل و تودار ، بدون ريا و تزوير ، انسان واقعاْ خوب ، دانا ، خونسرد ، رك گو ، روي خودش بيش از ديگران حساب مي كند ، مستقل ، منطقي ، عاشق بشريّت و انسانيّت ، فكر ديگران را ميخواند ، ثابت قدم ، آرامش دوست ، كمك رسان ، آسان زندگي مي كند ، پرسه زدن را دوست دارد ، داراي حسّ ششم قوي ، علاقه مند به دوستان ، آزاديخواه ، بلند پرواز ، رام نشدني ، هر جا برود بر مي گردد ، جاه طلب
از اقرار به گناه منزجر است ، دوستان بسيار زيادي دارد ، رازدار و تو دار ، اجتماعي ، تا حدودي خودخواه و مغرور ، انتقاد را قبول ندارد ، فرشته خو ، از تعريف لذّت مي برد ، راه و روش خود را به طور دائم تغيير ميدهد ، منافع خود را به خاطر ديگران به خطر مي اندازد ، سخاوتمند مخصوصاْ در دوستي ، دوستي او عميق و شكوهمند است ، ولخرجيش از روي عقل است ، خوش قلب و مهربان ، كمحافظه ، بهترين مشاور ، پرحركت و بيقرار ، كم علاقه به اصول سنتّي و قدرشناس
مرد متولد بهمن
دارا دوستان زيادي است، از اقرار به نقطه ضعفهاي خود منزجر است. حسود و سوظني نيست، هارت و پورت و هياهو دارد. دير ازدواج ميكند و در بيماري وسواس است. ذاتآ اجتماعي است و افكاري را در سر ميپروراند كه اصلآ عملي نيستند. عشق اول خود را براي تمام عمر در خاطر نگه ميدارد.
زن متولد بهمن
بسيار غافلگير كننده، سزيع الانتقال، دارادي حس پيش بيني، كنجكاو، رفيق باز و كم علاقه به آداب و رسوم، در عشق خود بسيار جدي و وفادار است اما قادر به ابراز آن نيست. او متعلق به همه جا همه كس است
************************************
گردنبند متولدين اسفند ماه
گردنبند فوق العاده زيبا و پرطرفدار .
مشخصات كلي متولدين اسفند ماه:
بسيار حسّاس و رؤيايي ، داراي حسّ ششم ، خيلي ظريف و نرم عمل ميكند ، اهل آرامش و ملايمت ، هميشه موافق ، سازشكار و داراي تخيّلات شديد ، اصلاْ واقع بين نيست ، سازگار ، زود رنگ عوض مي كند ، احساساتي ، قابل انعطاف ، داراي افكار غير واقعي و غير منطقي ، بسيار متين و آرام ، كم عصباني مي شود ، مهربان ، علاقه مند به موسيقي ، عاشق صلح و آرامش ، كم انرژي ، سادهلوح ، پول دوست ، مرموز ، داستانپرداز قوي
نيكوكار خجالتي ، خواستار تشويق و حمايت ، زود رنج ، از نظر جسمي ضعيف ، دو دل ، ترسو ، خيلي حسود ، باريك بين و دقيق ، خيالباف ، نا اميد ، اهل نامه نگاري ، علاقه زيادي به جشن تولّد ، يا منفي كامل است يا مثبت كامل ، داراي صبر ايّوب است ، گاهي اوقات واهي و پوچ گرا ، نازنين ولي ناقلا ، اهل معنويّات ، به دخترانش علاقه زيادي دارد ، غمگرا ، خواستار نوازش ، احساس آرامش ميدهد .
زن متولد اسفند
ظرف عسلي است كه قدري فلفل به داخل آن ريخته شده است. از بسياري جهات بينظير است. ناراحتترين مردها در جوار زن اسفند احساس آرامش ميكنند. سخت رويائي و خيالباف است، به كودكان خويش عشق ميورزد.
مرد متولد اسفند
به هيچ عنوان حد وسط ندارد، يا منفي كامل است يا مثبت كامل، از كم كاري و خونسردي او نرنجيد، هفتهاي دو سه بار به او بگوئيد دوستش داريد. متعصب نيست و هرگز به قضاوت نمينشيند و تا زمانيكه به مطلبي پي نبرده باشد نظريهاي ابراز نميدارد.

سلام به همه عزیزان
نمیدونم چرا امروز یاد پوپک گلدره افتادم
لطفا برای شادی روحش صلوات بفرستید
جشن تولد مرگ!
مرگ پایان زندگی نیست. حداقل یکتاپرستان از پیامبران الهی آموختند که مرگ
سرآغاز یک زندگی جاودانه و چون تولدی دوباره است. پس چرا ما از مرگ هراس داریم؟
عزراییل فرشتهای است از فرشتگان الهی، چون جبرییل و میکاییل و هر یک را وظیفهای
مقرر شده از سوی خداوند خالق هستی.

بیوگرافی پوپک گلدره:
|
|
ضربالمثلی است که میگوید: بیش از طول عمر، عمق آن اهمیت دارد. خوب مردن و به سرای خاموشان سفر کردن، سعادتی است که نصیب هر انسانی نمیشود. انسانهای خوشبخت آنهایی هستند که مرگشان جمع کثیری را گریان میکند و برای آمرزش ایشان، بسیاری خدا را مخاطب خود قرار میدهند و خداوند که رحمان و رحیم است و هیچ لذتی برای او از بخشش و عفو بندگانش مطلوبتر و جذابتر نیست. پس خوشا به حال آنها که پس از مرگشان انسانهای بسیاری هستند که برای ایشان فاتحهای بخوانند و طلب آمرزش کنند. راستی چه بسیار از دوستان، آشنایان و همکارانی که میشناختیمشان و اکنون دیگر در بین ما نیستند. قبل از ادامه این مطلب بد نیست برای همه بزرگترها و چشمانتظارانی که دستانشان از دنیا کوتاه است، فاتحهای بخوانیم. به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند رحمان و رحیم.
ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است. خداوندی که بخشنده و بخشایشگر است... خداوندی که مالک روز جزاست.
پروردگارا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. ما را به راه راست هدایت کن. کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی، نه کسانی که بر آنان غضب کردهای و نه گمراهان...
به نام خداوند بخشنده مهربان
بگو: خداوند، یکتا و یگانه است.خداوندی است که همه نیازمندان قصد او میکنند. هرگز نزاد و زاده نشده. برای او هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است.
و اما هدهد، رویای شیرین دریا، که از دره پر گل ایران سر برآورد و پروازکنان تا اوج خاطرات تلخ و شیرین جعبه جادو پرواز کرد. انگار زود به اوج رسید و دوست داشت همیشه در اوج بماند. <نرگس>، راوی دردهای خانوادههای زجر کشیده و قصهگوی این شبهای گرم تابستانی ایرانیان. وه! چه زود این هدهد شیرین سخن پرواز کرد و شاید این نقش آخر یعنی جشن تولد مرگ، برازندهترین نقش او بود. شاید شما هم با من هم عقیده باشید که از ظاهر و باطن آدمها نمیتوان، بهشت و جهنم آنها را تشخیص داد. چه بسیار مدعیان بیخبر و چه بسیار بیخبران عامل به عمل! خلاصه هر چه که باشد خداوند بنده محبوب بندگانش را در آتش نمیسوزاند و هنر زمینهای است برای تحول آفرینی در انسان، تغییر، یک گام به پیش برداشتن و پی بردن به اسرار هستی. از آنجا که خدا زیباست و زیباییها را دوست دارد، اشرف مخلوقاتش نیز به هنر و هنرمند عشق میورزد.
مگر مادر پوپک در مراسم در آغوش خاکسپاری او، به جای لباس سیاه، سپید نپوشیده بود؟ مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگی و جشن تولد زندگی جاودانه نیست؟ میگویند در مالزی یکی از زیباترین و هیجانانگیزترین مکانها برای بازدید توریستها، وادی خاموشان و سرای ابدی انسانهاست. راستی چرا اینقدر قبرستانهای ما معمولی و عادی است؟ چرا تا زنده هستیم حداقل یک درخت در سرای ابدیمان نمیکاریم؟ چرا؟ شاید به این خاطر که اصولا به مرگ فکر نمیکنیم. به واقعیتی که از رگ گردن به ما نزدیکتر و اگر انسان درستکاری باشیم از عسل شیرینتر است.
زمانی که <دنیای شیرین دریا> را از جعبه جادویی میدیدیم، تصورمان بر این بود که بازیگر این نقش یک دختر شمالی است. چند سال بعد که فیلم سینمایی <موج مرده> را دیدیم، باز هم تصورمان بر این بود دختری که نقش اصلی زن این فیلم را ایفا میکند، دختری است از اهالی جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختری از اهالی
پایتخت بود؛ دختری که رتبه 54 کنکور دانشگاه سراسری را از آن خود کرده بود. <پوپک گلدره...> بازیگری که حال در بین ما نیست و جامعه هنری کشور را از استعدادهای خود محروم کرده است. او چگونه رشد کرده بود؟ او در کجا به دنیا آمد؟ تحصیلات او از کجا آغاز و به کجا ختم شد؟ به بازیگری از کجا رو آورد؟ روز حادثه کجا بود؟ و دهها پرسش دیگر... از طرفی زمانی که مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسید، دلمان میخواست با کسی به گفتگو بنشینیم که برای خوانندگانمان جذابیت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپک> که در چنین ماهی به دنیا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپک> که در <هشتم> مردادماه به دنیا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانههای خود میبینند، اما او حالا دیگر در خانهاش نیست. خودش میگفت: <مرگ، پایان زندگی نیست.>او راست میگفت: مرگ پایان زندگی نیست، اگر پایان زندگی بود، حالا از او نمینوشتیم و به یاد او نبودیم. دلمان میخواست دینمان را به او ادا کنیم. هنرمندی که برای هنر ایران زحمت کشید و چه بهانهای بهتر از اینکه تولد او را جشن میگرفتیم، تولد او در هشتم مردادماه را...
_ _ _
در یکی از کوچه پس کوچههای میدان هروی تهران در یک مجتمع مسکونی، زنگ واحد 303 را میفشاریم. از پلههای مجتمع بالا میرویم، به طبقه سوم میرسیم، با خود میگوییم، به احتمال زیاد، وقتی که در گشوده شود با خانهای بزرگ در منطقه شمال شرقی تهران، بر میخوریم؛ در که باز میشود، خانهای کوچک و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام میگوید و سپس <بهار>، خواهر بزرگتر پوپک؛ مادر باز هم با پیراهن سفید، به ما خوشامد میگوید و در پایان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهرهاش کاملا نمایان است که به این راحتیها نمیتواند، غم از دست دادن دختر را از یاد ببرد. او تهتغاری بابا بود و مونس او... زمانی که دختر بزرگ خانواده به خارج از کشور رفته بود، همه چیز پدر و مادر، پوپک بود، اما <پوپک> هم این پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نیست، بلکه سرنوشت این گونه رقم خورد. به قول پدر که میگوید: <پرواز او، پرواز بزرگی بود> و سپس میخواند:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
پدر مرد باسوادی است، با صدای بسیار رسا که ما را به یاد دوبلورهای تلویزیون میاندازد، بسیار خوش صحبت و واژهها را با نظم خاصی از دهان خارج میکند. در کجا به دنیا آمدید: سوم شهریورماه سال 1320، در همان روزی که متفقین به ایران حمله کردند، در میدان راهآهن به دنیا آمدم؛ در یک خانه قدیمی که تنها سیمهای خاردار خانه ما را از راهآهن جدا میکرد. من فرزند ششم خانواده و کوچکترین پسر بودم. پدرم یکی از متخصصین سراجی بود. او رییس صنف سراجان و طرحهای جدیدی از کیف و کفش را در همان زمان تولید میکرد، اما از آنجا که حافظ منافع کارگران بود، هیچگاه سرمایهای جمع نکرد؛ او مردی عارف بود. در خیابان نادری، روبهروی هتل نادری مغازهای داشت و من از شش، هفت سالگی در آنجا کار میکردم. او بیشتر ثروت خود را وقف عرفان کرد. او ارادت خاصی به <مولانا> داشت. پدر میخواست درس بخوانم، اما من علاقهای شدید به ورزش و موسیقی داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته کشتی و پرورشاندام فعالیت میکردم. 14، 15 سالم که شد رو به موسیقی آوردم. عاشق ساز ویولن بودم و زیرنظر اساتید آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنین دو سال زیرنظر وزارت بهداری، در رشته علوم آزمایشگاهی دورههایی گذراندم و به عنوان کارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همین خاطر داوطلبانه یک سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختیاری رفتم، تا آنجا کمک حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از کمک کردن به مردمان آن دیار، یک سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
ازدواج پدر و مادر پوپک
پدر میگوید: مادر پوپک از دوستان تحصیلی خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زیادی میکرد، از آنجا که به مولانا علاقه
|
|
زیادی داشت، پدر هم علاقهای شدید به او پیدا کرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاری همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج کردیم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنیا آمد و پوپک هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنیا آمد...
مادر میگوید: پوپک ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بیمارستان پاسارگاد تهران به دنیا آمد. آن زمان نمیدانستم بچه پسر یا دختر است. بگذارید یک خاطره در مورد نام <پوپک> بگویم. در سال آخر دبیرستان تحصیل میکردم که دبیر ادبیاتمان در رابطه با منطقالطیر، در حال صحبت بود، او میگفت: هدهد راهبر مرغان بود که نام دیگرش شانه بهسر و پوپک است و پوپک هم به معنای دوشیزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندی داشته باشم، نام او را <پوپک> میگذارم. زمانی که دختر اولم به دنیا آمد و همسرم علاقه شدیدی به نام <بهار> داشت، از طرفی <بهار> هم در فصل بهار به دنیا آمد، از این رو او را به این نام صدا کردیم، اما زمانی که دختر دومم به دنیا آمد، این بار نوبت من بود که برروی او نام بگذارم و آرزوی من برآورده شد.طی هشت ماهی که پوپک در بیمارستان بستری بود، خیلی از آشنایان میگفتند که پوپک مانند یک کتاب است که ما خیلی چیزها از او یاد گرفتیم و این امر با مرور در زندگی او برایمان رخ داد. من هرگاه طی این مدت بالای سرش میرفتم، به او میگفتم <پوپک>، تو معنی نامت را پیدا کردی و هدهدی که داری راهبری میکنی. من بیشتر مواقع او را <هدهد> صدا میکردم و او هم، هرگاه که نامه مینوشت، با امضای <هدهد> بود.مادر به عکس قاب گرفته دخترش در کنج اتاق نگاه میکند و میخواند:
آرزویم بودی و دادی مرا عشق و امید
هدهدم گشتی و بر ملک صبا دادی نوید
و در ادامه میگوید: زمانی که اشتباهی میکرد و از دست او عصبانی بودم برایش میخواندم:
< مرجبا ای هدهد هادی شده> و او هم میگفت: مامان چه کار اشتباهی کردم که دوباره این شعر را برایم میخوانی...
مادر میگوید: <مرگ پایان زندگی نیست>، ماموریت پوپک در این دنیا تمام شده، خدا خواسته که او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپکم هستم.مادر پوپک، زنی عارف است، هر هفته کلاسهای مولانا را بر پا میکند. منطقالطیر تدریس میکند، عاشق کلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور کامل شرح میدهد. شاید به همین دلیل باشد که میگوید: <هیچ جایی نوشته نشده است که انسان نیست و فنا میشود، اگر به کلام دین خودمان هم توجه کنیم میبینیم که میگوید: <اناا... و اناالیه راجعون...>من راضی به رضای خداوند هستم، اما صبر به من بده که این دوری را تحمل کنم.
_ _ _
اگر یادتان باشد، در فیلمها و تصاویری که از مراسم خاکسپاری پوپک پخش شد، مادر پوپک، هیچگاه پیراهن مشکی نمیپوشید، چرا؟
|
|
میگوید: پوپک هیچگاه دوست نداشت که من پیراهن مشکی بپوشم، او حساسیت شدیدی به این رنگ داشت. شاید بر میگردد به این اتفاق که پوپک 15 روزه بود که پدرم درگذشت و من تا چند سال پیراهن مشکی به تن میکردم. شب اولی که پوپک فوت کرد، به سوی کمد لباسهایم رفتم، دست من به سوی لباس مشکی رفت، ناگهان صدای پوپک را مثل سابق شنیدم که گفت: <مامانی، مشکی...> به خودم گفتم که معتقد نیستم که <پوپک> از پیش ما رفته و در آن وضعیت من باید به اطرافیان روحیه بدهم؛ از این رو تصمیم گرفتم، که سفید بپوشم. سفید رنگ روشنی و رنگ نور است. به پوپک گفتم <من سفید میپوشم تا تو خوشحال باشی.>
_ _ _
شخصیت او چگونه شکل گرفت؛ مادر میگوید: <پوپک> از زمانی که راه افتاد یک بچه دوست داشتنی و باهوش بود، چیزی که باعث تعجب من و پدرش شد، این بود که پوپک زبان شیوایی داشت و مسایل را خیلی عجیب و باور نکردنی با سن کمش به یکدیگر ارتباط میداد؛ در رابطه با تحصیل هم، وضعش این گونه بود که دوست نداشت بیست بگیرد، بلکه دلش میخواست با نمرات خوبی سال تحصیلیاش را به پایان ببرد و در کنار آن به تئاتر، موسیقی و همچنین در کنار دوستان بودن، هم برسد.یادم میآید که در دبیرستان <ایران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا کرد، که مورد توجه واقع شد.تحصیلات پوپک در چه مقاطعی بود؟ مادر میگوید: او در رشته ریاضی دیپلم گرفت، اما زمانی که میخواست برای کنکور ثبتنام کند، به ما گفت: که میخواهد در رشته علوم انسانی امتحان بدهد، از این رو، یک روز کتابهای چهار ساله علوم انسانی را تهیه کرد و چند ماه پیش از کنکور رو به مطالعه این کتابها آورد و بدون اینکه یک ساعت معلم داشته باشد و کلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زندانی کرد و در دانشگاه سراسری رتبه 54 را آورد. پوپک میتوانست رشته حقوق را انتخاب کند، جالب اینکه خواهرش هم پیش از او در کنکور سراسری رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپک میگفت به حقوق علاقهای ندارد، از این رو در رشته روانشناسی بالینی دانشگاه تهران پذیرفته شد و در دانشگاه تهران، پایاننامهاش را در رشته تئاتر درمانی نوشت که سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالی تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چیزی که آرزویش بود. من هم هرگاه به پوپک میگفتم: عزیزم تو روانشناسی خواندی، بهتر نیست ادامه تحصیل بدهی و به درجه دکترا نایل شوی، او میگفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازیگری، روانشناسی نقش موثری دارد.>
او چگونه رو به بازیگری آورد؟ او با دوستانش در دانشکده هنر، تئاتر <پل> را بازی کرد. تئاتری هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازی کرد که پوپک در آن تئاتر جایزه اول را گرفت و از او تقدیر شد. آن شب در تالار وحدت، او برایمان مایه افتخار شد. بعد از این تئاتر، او در سکانسهایی از مجموعه تلویزیونی <سرزمین سبز> بازی کرد که هیچگاه پخش نشد و نمیدانیم که چرا این گونه شد؛ سپس در دنیای شیرین دریا بازی کرد، پس از آن در فیلمهای سینمایی موج مرده، آخر بازی، سیندرلا، مجموعه مروارید سرخ و سپس نرگس..
ادامه تحصیل در آمریکا
مادر پوپک میگوید: پس از اینکه جایزه سیمرغ بلورین را به خاطر بازی در فیلم سینمایی <موج مرده> از آن خود کرد، او در
|
|
سال 80 به آمریکا پیش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصیل بود؛ خیلیها به او گفتند که حالا زمان مناسبی نیست، تو الان میتوانی به پیشنهادات خوبی فکر کنی، اما او عزمش را جزم کرده بود که پیش خواهرش برود. گویا پس از اینکه رفته بود پشیمان شده و دایما با ما تماس میگرفت که نمیتواند در آنجا زندگی کند و میخواهد به ایران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او میگفتیم که حداقل فوقلیسانست را بگیر و سپس برگرد، که او گفت: نه من نمیتوانم، سپس به بهانه دیدن ما به ایران آمد، چند ماهی بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ایران بازگشت و صریحا به ما گفت: که میخواهم به بازیگری ادامه بدهم.
_ _ _
از مادرش میپرسیم که او هیچ وقت در رابطه با مرگ صحبت میکرد و به طور کلی نظری در مورد مرگ داشت که میگوید: بله، او ابتدا از مرگ میترسید، اما گویا زمانی که در مجموعهای در اطراف شاهرود در کویر بازی میکرد، در بیمارستانی با پیرزنی برخورد کرد که مردن او را به چشم دید. به من گفته بود، زمانی که پیرزن جان داد، متوجه شد که چیزی از بدن او جدا شده، چیزی به شکل روح... احساس کردم، لباس او باقی ماند و روح از بدنش جدا شد. روزی هم در قبری خوابید که باعث شد ترسش بریزد، به من گفته بود که مامان از زمانی که در قبر خوابیدم، دیگر از مرگ نمیترسم.
_ _ _
آیا پدر با بازی پوپک مخالفت میکرد؟ پدر میگوید: نه، من سعی میکردم همیشه به فرزندانم، معنویات را بیاموزم. از آنجا که کارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه کاری و مادیات نبودم، وقت بیشتری با دخترانم میگذراندم. مخالف بازی کردن او نبودم، بلکه موافق درست زندگی کردن آنها بودم؛ شاید به همین خاطر بود که هیچگاه دخترانم، به مادیات توجه نمیکردند. همیشه از او میپرسیدم که تعریف درستی از واژه <هنر> در کشورمان بیان کند.
پوپک در این اواخر سعی میکرد، به اطرافیان خود بیشتر از گذشته کمک کند، او به هیچ عنوان به مادیات توجه نشان نمیداد؛ شاید درست نباشد بگویم، اما واقعیت است که به اشخاصی که کمک مالی نیاز داشتند، دریغ نمیکرد و اصلا مادیات برای خودش کاملا بیارزش بود. خوشحالم که او چنین طرز تفکری داشت و با همین طرز تفکر رشد کرد. من این نوع زندگی را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترین موقعیت میتوانستم موسیقی تدریس کنم، حتی بارها به خاطر صدایم از تلویزیون به من پیشنهاد شد، اما من به همان کارهای آزمایشگاهیام، قانع بودم و دوست داشتم، بیشتر وقتم را با خانواده صرف کنم. شاید به همین علت باشد که پس از سالها زندگی در تهران یک خانه هفتاد متری دارم و مبلغی ناچیز حقوق بازنشستگی...
_ _ _
شنیده بودیم که پوپک با اتومبیل شخصیاش تصادف کرد، اما پدر این گونه تعریف میکند. 24 ساعت از پوپک خبری نداشتم، فیلمبرداری در <ازگل> بود. آقایان مقدم و مهام به خاطر این که پوپک ده روز مقابل دوربین بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپک هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، میروم یک سری به دریا میزنم و میآیم> با همسر سیروس مقدم تماس گرفتم که آیا پوپک سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبری نداریم و گوشی همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با یک پیکان سواری در حال بازگشت بود که راننده پیکان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبهرو هم یک آردی با همین سرعت میآمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبیلها مچاله شده بودند. آنها را سریعا به بیمارستان نور رساندند، اما افاقهای نکرد. در بین آنان، تنها پوپک و یک آقای دیگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند که اگر میخواهید دیه بگیرید، باید مراحل قانونی سپری شود، از این روز باید از راننده شکایت بشود، اما من نه حوصله این کارها را دارم و نه رانندهای زنده است که از او شکایت کنم. آن راننده هم یک پدر هفتاد ساله دارد که گویا حالا گرفتار این مسایل شده است.در نور هم، پوپک را با یک آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت این بود که او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گویا خداوند میخواست صبر ما را امتحان کند. پدر در ادامه از پرستاران به نیکی یاد میکند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام میبرد، اما گلههایی از پزشکان دارد.. که دوست دارد، در این باره زیاد توضیح ندهد، چون فایدهای ندارد، <دخترم که دوباره بر نمیگردد.>پدر در ادامه میگوید: عشق به بازیگری اجازه نداد که او در آمریکا زندگی کند، من با توجه به استعدادهایی که از او سراغ داشتم، یقین داشتم که اگر در آن جا تحصیل میکرد، با مدرک دکترای روانشناسی بالینی از آنجا باز میگشت. اما نمیدانم چه شد که او دوباره به ایران بازگشت. پدر در ادامه میگوید: من هم مثل همسرم دلم برای پوپک تنگ شده است، معتقدم که پوپک پرواز زیبایی داشت و شاید پرواز زیبا کردن، از زندگی زیبا کردن هم مهمتر باشد. منظورم این است که زیبا مردن هم جزو نعمتهای خداست.
در هشت ماهی که او بستری بود، به چشم دیدیم که مردم چه طور برای او دعا و راز و نیاز میکنند و آرزوی سلامتیاش را داشتند. پدر پوپک در پایان از زحمات صدا و سیما و مخارجی که بابت پوپک متحمل شدند، به ویژه از زحمات آقایان ضرغامی، پورمحمدی و تقدسی قدردانی میکند که طی این مدت کمکرسان او و خانوادهاش بودند.وی میگوید: طی مدت هشت ماه، سازمان صدا و سیما هفتاد میلیون تومان خرج دخترم کرد...
|
|
_ _ _
و سرانجام پوپک گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اکرم(ص)، در 27 فروردینماه 1385 در حالی که 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفانی را وداع گفت...
همین چند سال پیش، او جایزه بهترین بازیگر زن با بازی در فیلم <موج مرده> را از آن خود کرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع میکرد، اما او را مجاب کردم که با من گفتگو کند. به من گفت: چه میخواهی بپرسی؟ کجا به دنیا آمدم، کجا تحصیل کردم، نظرم را درباره این سکانس بگویم و شاید بهترین پرسش این باشد که پیام این فیلم چه بود؟ گفتم: سرکار خانم، ما هم مقصر نیستیم، بلکه اذهان عمومی از ما این چنین پرسشهایی میخواهند. کمی فکر کرد و گفت: یعنی مردم... گفتم: آری. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشری که حداقل مطبوعات را میخوانند و از طرفداران دنیای سینما هستند. اینها، هم جزوی از مردم هستند. گفت: حالا که پای مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسیدم و پرسیدم تا اینکه رسیدم به پرسش کلیشهای پایانی، مثل تمام مصاحبهها <حرف پایانی...> دوباره به فکر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به دیگر پرسشها، که با طمانینه به آنان پاسخ میداد. برخلاف خیلی از هنرمندان، برای طرف مقابل، ارزش قایل بود. ما خبرنگاران زمانی که رو در روی کسی برای گفتگو مینشینیم، متوجه میشویم که چه کسی حال و حوصله گفتگو را دارد و چه کسی حال و حوصله ندارد... چه کسی میخواهد با پاسخهای تک کلمهای از شر ما راحت شود و چه کسی با فکر، تعمق و تامل پاسخگوی پرسشهای ماست و گلدره از این گروه بود. گروهی که یا مصاحبه نمیکرد و اگر هم حاضر به مصاحبه میشد برای فرد روبهرو، ارزش قایل میشد.
مثل آن بازیگر زن تازه به دوران رسیدهای نبود که شش ماه، ما را امروز و فردا کرد و سرانجام هم گفت: پرسشهایتان را بیاورید، پرسشهایمان که به پانزده پرسش میرسید را بردیم و به او سپردیم که حداقل برای هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنویسد... پس از دو ماه از آن روز که به دنبال پرسشهایمان بودیم، به ما گفت که برویم از منزلشان در یکی از خیابانهای فرعی میرداماد تهران بگیریم.
|
|
زمانی که مادر بازیگر مربوطه، کاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در میآوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسشها، برای هر یک از پرسشها، تنها چند کلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادی را پاسخ نداد؛ به سه سوال دیگر، بلی یا خیر گفت و برای شش سوال هم، تنها چند کلمه پاسخ... از مجتمع که خارج شدم، کاغذ را مچاله و به گوشهای پرتاب کردم. زیر لب به خودم دشنام دادم که هشت ماه از وقتم را صرف او کردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتی که او برایت احترام قایل نمیشود، آن گاه برای چه باید عکس او را با ژستهای مختلف روی جلد بیاوری... شاید پاسخ این باشد، <برای مردم...> اما او برای مردم، برای من و برای تو چه کرد؟ مردم باید بدانند که برخی از اهالی این قشر چگونه رفتار میکنند... ما برای آنان میگوییم که برای مردم از شما گفتگو میخواهیم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود میکشانند. زمانی که این اتفاق در تابستان گذشته که اگر اشتباه نکنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به یاد حرفهای <پوپک گلدره> افتادم که به من در اوج محبوبیت و مشهوریت به خاطر دریافت سیمرغ بلورین از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسیدم تا رسیدم به همان پرسش پایانی. <اگر در پایان چیزی دوست دارید، بگویید، به عبارتی سخن پایانی> و او پس از کمی تامل گفت: <ما انسانها، باید قدر یکدیگر را بدانیم، مرگ به همه ما نزدیک است، مرگ در کمین همه ماست، دنیا چند روزی بیشتر نیست، ما در دنیای دیگری هم باید زندگی را تجربه کنیم، مرگ پایان زندگی نیست، پس با کولهباری از رفتار پسندیده به سوی آن دنیا گام برداریم.>
و لحظاتی بعد صحبتهایش عامیانهتر شد: <برای یکدیگر کلاس نگذاریم، از غرور فاصله بگیریم، دلهایمان را به یکدیگر نزدیکتر کنیم، به مادیات زندگی توجه بیجا نشان ندهیم و از گذشتگان عبرت بگیریم، دست پایینتر از خود را بگیریم و به او کمک کنیم که تنها همین مسایل، نام انسانها را نیک میکند...> و چه زیبا پوپک آن گفتهها را به زبان آورد، چرا که خود این گونه بود و به همین شکل زندگی میکرد...
روحش شاد
عکس های پوپک گلدره





بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری، دروغ نیستی!
فریب نیستی من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.
ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش وفشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند!
مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای
انگشتانم فرو می ریزند و من اشكی چند ازدیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.
خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم
دریا نجات بخشم !؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در خواب ؟؟